لب خوانی سکوت

ادبی و انتقادی

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.
از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت،
خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.
دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند.
در حال مستاصل شد...
از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت:
ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.
قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت.
گفت:
ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی.
نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...
قدری پایین تر آمد.
وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت:
ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟
آنها را خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم.
وقتی کمی پایین تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:

مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟
ما از هول خودمان یک غلطی کردیم
غلط زیادی که جریمه ندارد...

 

کتاب کوچه ، احمد شاملو

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 12:15  توسط علی شاملو  | 

مجموعه داستان دوست بزرگوارمان محمد جان یوسفی به تازگی منتشر شده است .امیدواریم که به همین زودی ها ما هم توفیق زیارت جمالش را داشته باشیم . محمد  انسانی بسیار نازنین و دوست داشتنی  است و استعداد خوبی هم در نویسندگی دارد . برایش سلامتی و موفقیت روز افزون آرزو می کنم .

به قول قائلش :

چندان که ستاره است بر این چرخ کبود

از ما به بر دوست سلام است و درود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مهر 1393ساعت 11:51  توسط علی شاملو  | 

سهل  عبدالله تستری گفت ـ روزی بر ابلیس رسیدم گفتم ـ اعوذ بالله منک، گفت یا سهل اگر تو می گویی فریاد از دست شیطان ، من می گویم فریاد از دست رحمان ، گفتم یا ابلیس چرا سجود نکردی آدم را ؟ گفت ـ یا سهل بگذار  مرا از این سخنان بیهوده، اگر به حضرت راهی باشد بگوی که این بیچاره را نمی خواهی بهانه بر وی چه نهی ؟ یا سهل همین ساعت بر سر خاک آدم بودم هزار بار آن جا سجود بردم و خاک تربت وی بر دیده نهادم ، به عاقبت این ندا شنیدم ـ لا تتعب فلسنا نریدک.

 

پیش تو رهی چنان تباه افتاده است              کز وی همه طاعتی گناه افتاده است

این قصه نه زان روی چو ماه افتاده است        کین رنگ گلیم ما سیاه افتاده است

 

کشف الاسرار میبدی

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1392ساعت 13:23  توسط علی شاملو  | 

در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است، 
زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است، 
زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است،
زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است، 
زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است،
زمان پسرش می‌کشتند که خراب‌کار است ، 
امروز توی دهن‌اش می‌زنند که منافق است و فردا وارونه بر خرش می‌نشانند و شمع‌آجین‌اش می‌کنند که لا مذهب است. اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود :

تو آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است، 
حالا تو اسرائیل می‌کشند که طرف‌دار فلسطینی‌ها است، 
عرب‌ها می‌کشند که جاسوس صهیونیست‌ها است
، صهیونیست‌ها می‌کشند که فاشیست است،
فاشیست‌ها می‌کشند که کمونیست است‌، 
کمونیست‌ها می‌کشند که آنارشیست است، 
روس ها می‌کشند که پدر سوخته از چین حمایت می‌کند،
چینی‌ها می‌کشند که حرام‌زاده سنگ روسیه را به سینه می‌زند،
و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند... 
و چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت." -
احمد شاملو

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1392ساعت 10:48  توسط علی شاملو  | 

کسی از تو خبر دارد ؟ ندارد!

تو را مد نظر دارد؟ ندارد!

غریب و بی کس و تنهایی ای دل

غم تو نوحه گر دارد؟ ندارد!

 

علی شاملو

دی ۱۳۹۱

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1392ساعت 14:1  توسط علی شاملو  | 

شب رفته و سر زده سپیده از نو

در قامت روز قد کشیده از نو

چون پنجره ای گشوده بر زندگی است

صبحی که سپیده را دمیده از نو

 

علی شاملو

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 12:12  توسط علی شاملو  | 

 

 

ظلمت گرفته است جهان را بدون تو

آینده ی زمین و زمان را بدون تو

تقویم در مسیر توالی رقم زده است

هم رنگ غم بهار و خزان را بدون من

انگار مرگ سایه به سایه کشیده است

شب های بی سپیده دمان را بدون تو

انگار گشته است همه سرنوشت من

هم اصفهان و نصف جهان را بدون تو

هجران چقدر تلخ و کشنده است نازنین

از من گرفته تاب و توان را بدون تو

.......

با من بگو چگونه کنم طی شبانه روز

این عمر عاری از هیجان را بدون تو

 

(علی شاملو)

۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۱

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 19:27  توسط علی شاملو  | 

 

 

- خوشا رها شدن از ميله هاي قفس

خوشا گشودن پر در هواي آزادي

خوشا رها شدن از دام و

                                 رفتن و رفتن

به هر كجا كه نباشد

                      نه دام و

                                  صيادي!

مگر كه آرزوي هر پرنده جز اين چيست ؟!

 

ـ در آسمان خيال

هميشه بال و پري هست

فراتر از قفس و

                   ميله هاي فولادي !

 (علی شاملو)

كاشان

۱۸ دي ۱۳۹۰

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 13:32  توسط علی شاملو  | 

 

 

یکی برگ زرد خزان دیده را

چه باشد امید و چه باشد هراس؟!

به آغوش مرگ است آرامش اش

به آرامی افتد به خاک و...خلاص!

 

دریغا ! دریغا! خزان است و زرد

همه دفتر عمر من : برگ برگ

گریز است گاهی و گاهی گزیر

امیدم به مرگ و هراسم ز مرگ !

 (علی شاملو)

۱۷/۷/۱۳۹۰

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 16:39  توسط علی شاملو  |