لب خوانی سکوت

ادبی و انتقادی

موجیم و وصل ما، از خود بریدن است
ساحل بهانه‌ای است، رفتن رسیدن است


تا شعله در سریم، پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما، در خود چکیدن است

ما مرغ بی پریم، از فوج دیگریم
پرواز بال ما، در خون تپیدن است

پر می‌کشیم و بال، بر پرده‌ی خیال
اعجاز ذوق ما، در پر کشیدن است

ما هیچ نیستیم، جز سایه‌ای ز خویش
آیین آینه، خود را ندیدن است

گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامشی
پاسخ همین تو را، تنها شنیدن است

بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما، از کال چیدن است

قیصر امین پور

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی ۱۳۹۴ساعت 9:36  توسط علی شاملو  | 

تقدیم به استادانم : دکتر عمرانپور و دکتر صهبا

 

چه کوتاه لحظه ای بود

فاصله ی دیروز و

                 امروز

فاصله ی باور

            و حسرت!

 

تقدیر :

   چشم های فروبسته ی زمان

تفسیر:

    جدال با گذاری بی امان

 

مجال بی بدیلی از مهربانی بود

                              دیروز

دریغ هماره ای از فاصله هاست

                            امروز

 

نه ، زمان

شوخی عقربه های ساعت است

که گاهی تند می گذرد

گاهی کند

تا آدمی پندارد

           فرصتی

                 باقی است!

 

علی شاملو

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۴ساعت 22:56  توسط علی شاملو  | 

شعر من کجا و فاضل نظری ؟! نمی دانم سعادت نصیب شعر من شده است یا ایشان؟(البته خود خواسته یا خود نخواسته اش را نمی دانم) دوباره رباعی خودم را کامل در اینجا می نویسم‌ خدا را چه دیدی شاید ....

بر مستی من حد سزاوار زدند

با شک و یقین تهمت بسیار زدند

حلاج شدم ولی به کفرم سوگند

دلتنگ تو بودم که مرا دار زدند

علی شاملو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان ۱۳۹۴ساعت 22:42  توسط علی شاملو  | 

 

 

در برزخ شعر و نثر پرپر زده ای
با خود به جنون راه دیگر زده ای
ای یاوه سرا ، هرزه درا ، ای ماعر !
در بی هنری به سیم آخر زده ای

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۴ساعت 14:12  توسط علی شاملو  | 

در ازدحام اين همه ظلمت بي عصا
چراغ را هم از من گرفته اند
اما من
ديوار به ديوار
از لمس معطر ماه
به سايه روشن خانه باز خواهم گشت
پس زنده باد اميد

در تکلم کورباش کلمات
چشم هاي خسته مرا از من گرفته اند
اما من
اشاره به اشاره
از حيرت بي باور شب
به تشخيص روشن روز خواهم رسيد
پس زنده باد اميد

در تحمل بي تاب تشنگي
ميل به طعم باران را از من گرفته اند
اما من
شبنم به شبنم
از دعاي عجيب آب
به کشف بي پايان دريا رسيده ام
پس زنده باد اميد

در چه کنم هاي بي رفتن سفر
صبوري سندباد را از من گرفته اند
اما من
گرداب به گرداب
از شوق رسيدن به کرانه موعود
توفان هاي هزار هيولا را طي خواهم کرد
پس زنده باد اميد

چراغ ها ، چشم ها ، کلمات
باران و کرانه را از من گرفته اند
همه چيز
همه چيز را از من گرفته اند
حتي نوميدي را
پس زنده باد اميد

سيد علي صالحي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد ۱۳۹۴ساعت 8:11  توسط علی شاملو  | 

... حالا که دانسته ای رازی پنهان شده در سایه جمله هایی که می خوانی ، حالا که نقطه نقطه این کلام را آشکار می کنی، شهد شراب مینو به کامت باشد ، چرا که اگر در دایره قسمت ، سهم تو را هم از جهان درد داده اند ، رندی هم به جان شیدایت سپرده اند تا کلمات پیش چشمانت خرقه بسوزانند. پس سبکباری کن و بخوان. در این کتاب رمزی بخوان به غیر این کتاب ، من این رمز را از (ذبیح ) و ( ارغوان) آموختم. به روزی بارانی ، بارانی ... نگفته بودیم ببار، اما می بارید. چنان می بارید تا به استخوان های برهنه برسد و جان های لولی را مجموع کند. سرگشته حافظیه به سنگ مرمر گور... نگاه نینداختم. گفتم با آن گنبدی که بر تو ساخته اند، دوباره از آسمان و حسرت فرشتگان محرومت کرده اند...

(شهریار مندنی پور)

 

از این پس به این آدرس مراجعه کنید :

http://alishamloo.mihanblog.com/

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 15:8  توسط علی شاملو  | 

روزی که مرگ بمیرد

من زنده می شوم

و تعبیر بی خوابی هایم

شعر هایی می شود برای تو !

 

علی شاملو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر ۱۳۹۴ساعت 17:8  توسط علی شاملو  | 

اشاره : از هنگامی که نقد و نظر دکتر شفیعی کدکنی درباره ی احمد شاملو انتشار یافته است (با چراغ و آینه ، انتشارات سخن، چاپ اول ،1390:صص510-532) همواره این نظرات موافقان و مخالفان بسیاری داشته است .نویسنده ی این سطور هم به دلیل علاقه ی شخصی خود به شعر و باور به اینکه شفیعی کدکنی از معدود افراد صاحب صلاحیت در این حوزه است ؛ از نخستین خوانندگان این کتاب بود و در همان زمان هم یادداشت هایی فراهم آورد که به هیچ روی قصد انتشار آنها را (لا اقل به این زودی ها ) نداشته است  .کسانی که با روحیات من آشنا هستند به تجربه  می دانند که همواره حقیقت برای من مهم بوده است نه اینکه مثلا فلان شخصیت بزرگ (در این مورد شفیعی کدکنی که علاقه و ارادت قلبی من به او و هر کس دیگری که به فرهنگ و هنر این مملکت خدمت کرده باشد همواره در تزاید است ) چه نظری دارد و خواسته یا ناخواسته سفید را سیاه یا سیاه را سفید نشان داده است. نکته ای که در اینجا باید متذکر شوم این است که نه همه ی آنچه شفیعی درباره ی شاملو نوشته یکسره باطل و بیهوده است و نه یکسره راست و حقیقت . او نظرات خود را گاه بی ارائه ی دلیل و گاه  با دلیل طرح کرده است و از همان زمان انتشار ، دیگران آن را مستمسکی یافته اند برای کوبیدن شاملو و میراث ادبی او . (البته بدون اینکه سخنان شفیعی را بفهمند!) به همین دلیل قسمتی از یادداشت های خودم را در اینجا نقل می کنم  با این قید که این مقاله گسترده تر بوده است و قسمتی از این یادداشت ها که به شعر خود شفیعی پرداخته و حالت مقایسه ی شعر او و دیگر شاعران با شاملو را داشته است در اینجا حذف شده و مانده است برای فرصتی مناسب تر. نکته ی مهم دیگری که باید یادآوری کنم این است که به هیچ وجه در این یادداشت قصد دفاع از شاملو را نداشته ام و ندارم چرا که بهترین مدافع هر شاعری شعر اوست  و ...

از همه ی خوانندگان این یادداشت و صاحب نظران خواهش می کنم که سخنان استاد شفیعی را دوباره مرور کنند و تا وقتی که همه ی سخنان مرا در این مقاله نخوانده اند هیچ گونه اظهار نظری نکنند .

روش من در این یادداشت ، استناد به گفته های خود دکتر شفیعی کدکنی و صاحب نظران دیگر است و از خلال آن سخنان  یافتن پاسخ برای نقد و نظری که استاد درباره ی شاملو مطرح کرده اند. ایشان برای رد این نظر که بزرگترین شاعر بعد از حافظ ، شاملو است نوشته اند : «بدترین کار ، همین چتکه برداشتن در عرصه ی ارزیابی هنرها است » (ص518 با چراغ و آینه)« بخش عظیمی از فرهیختگان و شعرشناسان ،آنهایی که ادب فرانسه و انگلیسی را به کمال می دانند و با معارف غرب و معیارهای شعرشناسی غربی آشنایی عمیق دارند اصلا در شاعر بودن طرف حرف دارند ...بخش اعظم نوشته های این شاعر مورد بحث را از مقوله ی شعر نمی دانند» (همان ، ص520) گویا دکتر شفیعی صلاح را در آن دیده است که نامی از افرادی که شاملو را شاعر نمی دانند به میان نیاورد و با خود فکر کرده است می تواند با وصف اینکه اینان فرهیخته و شعرشناس اند و ادب فرانسه و انگلیس را به کمال می دانند خواننده را مجاب کند که این خیل عظیم وجود دارند و در داوری خویش نیز محقند! اگر چه ایشان تصریحی نکرده اند ولی مشخص است که روی سخن ایشان با استاد ضیاء موحد است که معتقد است شاملو ، بزرگترین شاعر بعد از حافظ است.(ر.ک ادیسه بامداد ،ص355) سؤال اینجاست که آیا ضیاء موحد ، فرهیخته و شعر شناس نیست و با ادب انگلیس و فرانسه و.. آشنایی عمیق ندارد؟ به فرض محال پاسخ منفی باشد آیا دیگرانی که شاملو را شاعر بزرگی می دانند همه بی سواد و بی اطلاع از شعر و ادبیات غرب هستند؟به عنوان نمونه  آیا آقای اسماعیل نوری علاء ، تقی پورنامداریان ، رضا براهنی ، علی حصوری و...شعرشناس و فرهیخته و آشنا به ادبیات مغرب زمین نیستند؟ من به عمد می کوشم مصداق سخنان خود را ذکر کنم و مانند دکتر شفیعی کلی بافی ( و به زعم من خیال بافی ) نمی کنم. هیچ جای دیگر دنیا اینگونه کمر به نفی و انکار بزرگان خود  نمی بندند .اگر نباید «در عرصه ی ارزیابی هنر ها  چتکه برداشت » (که من هم موافق این سخنم) چرا خود استاد شفیعی کدکنی گاهی حتا چتکه را کنار می گذارد و چنین چک های بی محلی می کشد : «فاصله ی استحکام و انسجام فرم شعر اخوان با بهترین فرم های دیگر نوپردازان ،فاصله ی غزلهای حافظ است با جامی  و بابا فغانی »(حالات و مقامات م.امید ،ص 208) اخوان شاعر بزرگی است و در این هیچ تردیدی نیست اما آیا به راستی کسی پیدا می شود (جز جناب شفیعی ) که شعرشناس خوبی باشد و فقط از شعر های اخوان «در شگفت» شود و آنها را فقط «باشکوه» بداند و نهایت لطفش نسبت به اشعار دیگران این باشد که آنها فقط «زیبا» هستند و بگوید «من از آنها شگفت زده نمی شوم» اینگونه قضاوت چه معیاری جز سلیقه می تواند داشته باشد ! تا آنجا که مختصر آشنایی و سن و سال اندک من (نسبت به آقایان همه چیز فهم و با تجربه و دنیا دیده ) قد می دهد اینست که بگویم شاید شاملو خیلی از مرحله پرت بوده است که  فقط «رتوریک شعر فارسی»  را عوض کرده است بایست این کار را به عهده ی اخوان یا شفیعی کدکنی یا دیگری می گذاشت و عرض خود را نمی برد و به آقایان زحمت نمی داد چرا که : « شاملو به لحاظ فکری چیزی که برای غربیان تازگی داشته باشد حتی یک سطر هم ندارد . می ماند ایماژ و رتوریک ، ایماژها هم غالبا در فرنگی مشابهات خود را دارند پس آنچه می ماند رتوریک شاملو است که آن هم برای فرنگی رتوریکی است دستمالی شده و مأنوس» (با چراغ و آینه ، ص 530) در عوض شعر این آقایان پر از ایماژ های بدیع است که برای غربیان تازگی دارد و پر از افکار بکر و جالب برای غربیان و رتوریک فارسی که برای آنها نامأنوس و دستمالی نشده است و... من که از این حرفها (با عرض معذرت و هزارن شرمندگی : صد تا یک غاز ) چیزی دستگیرم نمی شود یعنی ما باید در زبان فارسی و با زبان فارسی شعر بگوییم برای غربیان !!! که دست آخر آنها تازه به ترجمه ی شعر ما نمره بدهند ! و قضاوتمان اینگونه باشد : «شاملو با مهارت و استعداد برجسته اش سلیقه ی خود را به عنوان تنها سلیقه ی شعری قابل قبول عصر بر جوانان تحمیل کرد »(همان ،531) «معلوم نیست که داوری مردم پنجاه سال دیگر درباره ی شاملو چه خواهد بود؟» (همان ،ص531) سوال این است که چرا دیگران سلیقه ی خود را بر جوانان تحمیل نکردند ؟! چرا عمده ی مخالفان شاملو یا بسیار متجدد (البته به خیال خود ) و یا مرتجع اند؟! اگر نثر نویسی و به قول آقایان شعر منثور نوشتن ساده است چرا حتا یک نمونه ی موفق به جز شاملو نداریم؟!درباره ی اینکه مردم پنجاه سال بعد درباره ی شاملو چه نظری دارند نیز قبلا سخنان مشابهی از استاد شفیعی درباره ی سهراب سپهری شنیده بودیم و جویندگان را به مقاله شفیعی درباره ی سهراب و قضاوت های اکنون جامعه حوالت می دهم .در پایان این یادداشت باید بگویم شفیعی کدکنی را همواره دوست داشته ام و او را شاعر و استادی بزرگ می دانم اما بسیاری از سخنان خود را درباره ی او و شاملو و اخوان و ... در این مجال اندک نمی توانم مطرح کنم و آن سخنان دوباره ماندند برای مجال دیگری . قصد من در این یادداشت کوتاه این بوده است که همه ی مردم و به خصوص دانشجویان و صاحب نظران ما همواره حق نقد و انتقاد خود را به یاد داشته باشند و به سخنان درست یا نادرست دیگران (حتا اگر شخصیتی چون شفیعی باشد ) با دیدی انتقادی بنگرند و حق اندیشیدن را برای خود حفظ کنند.

 

علی شاملو

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:49  توسط علی شاملو  | 

میلاد عظیمی گفتگویی با ابتهاج داشته است که گویا حاصل چندین سال مصاحبت با او ، در همین کتاب پیر پرنیان اندیش ، به وسیله ی انتشارات سخن به چاپ رسیده است . به نظر من _ به عنوان خواننده ی این کتاب_ ابتهاج می توانست همچنان شخصیتی مورد احترام باقی بماند البته اگر خود را در مسائلی که در آنها هیچ صلاحیت قضاوتی ندارد وارد نمی کرد . چند مورد را درباره ی ابتهاج یادآوری می کنم تا اگر کسی این کتاب را خواست بخواند با دید باز و وسیع و بدون حب و بغض های شخصی ابتهاج ، بتواند تصویری درست از اوضاع و احوال و شخصیت های مطرح در این کتاب داشته باشد :

1. ابتهاج شاعر است ؛ شاعر خوبی هم هست اما در مقایسه با اخوان و شاملو ، به قول قائلش هیچ است و چیزی کم!اگر بخواهیم قضاوت درستی داشته باشیم باید بگویم که مقلد خوبی است برای سعدی و حافظ و مولوی .مقلدی که حتا بعضی آثارش با اشعار این شاعران برابری می کند اما به هرحال تقلید خوب و بد ندارد .اگرچه بعضی نوآوری ها نیز دارد.

2. اظهار نظر او و همچنین آن آقای فاضل (میلاد عظیمی!) درباره ی فروغ فرخزاد به هیچ وجه (همانند سایر قضاوتهایشان) مبنا و پایه ی عینی و علمی ندارد.

3. با کمال تأسف باید بگویم آنچه استاد شفیعی کدکنی درباره ی ابتهاج و شعر (نامدگان و رفتگان از دو کرانه ی زمان ..) گفته است یاوه سرایی است و به هیچ وجه درست نیست در این باره باید به نکته ای اشاره کنم که قضاوت های این استاد بزرگ را همواره با ایراد و اشتباه روبرو می سازد و آن همان تحت تأثیر احساسات شخصی قرار گرفتن اوست.(در این باره مقاله ای در پاسخ نقد او بر اشعار احمد شاملو نوشته ام و مشبع و مفصل بحث کرده ام و به ظنیات و ایرادهای او پاسخ گفته ام )

4. سخنان او درباره ی نیما ، سلیقه ای و شخصی است و مبنای علمی ندارد.

5. ........................................................................................

6. با این حال ابتهاج هنرمندی دوست داشتنی است برای او سلامتی آرزو می کنم.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۳ساعت 9:56  توسط علی شاملو  | 

 

من تصور می کنم بهترین تعریفی که می توان از انسان کرد این است :

 

انسان عبارتست از موجودی که به همه چیز عادت می کند!

داستایوسکی _ خاطرات مردگان

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 12:26  توسط علی شاملو  | 

"چیزهایی هست که نمی توان به زبان آورد،چرا که واژه ای برای بیان آنها وجود ندارد.اگر هم وجود داشته باشد،کسی معنای آن را درک نمی کند.اگر من از تو نان و آب بخواهم تو درخواست مرا درک می کنی...اماهرگز این دستهای تیره ای راکه قلب مرا در تنهایی گاه می سوزاند وگاه منجمد می کند،درک نخواهی کرد."


فدریکو گارسیا لورکا - ترجمه احمد شاملو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم فروردین ۱۳۹۳ساعت 10:54  توسط علی شاملو  | 

 بر تیر نگاه تو دلم سینه سپر کرد

 تیر آمد و از این سپر و سینه گذر کرد

 چشم تو به زیبایی خود شیفته‌تر شد

 همچون گل نرگس که در آیینه نظر کرد

 با عشق بگو سر به سر دل نگذارد

 طفلی دلکم را غم تو دست به سر کرد

 گفتیم دمی با غم تو راز نهانی

 عالم همه را شور و شر اشک خبر کرد

 سوز جگرم سوخته دامان دلم را

 آهی که کشیدیم در آیینه  اثر کرد

 یک لحظه شدم از دل خود غافل و ناگاه

 چون رود به دریا زد و چون موج خطر کرد

 بی‌صبر و شکیبم که همه صبر و شکیبم

 همراه عزیزان سفر کرده، سفر کرد

 باید به میانجی گری یک سر مویت

 فکری به پریشانی احوال بشر کرد

 

شعری چاپ نشده از قیصر امین پور

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۲ساعت 13:19  توسط علی شاملو  | 

مطالب قدیمی‌تر